رسیدم
-
تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 23:39
من راه طولانی آمدم تا رسیدم به منزل مقصود نمی دونم دیر رسیدم یا از همان اول هم اینجا خانه من نبود رسیدم هستی ولی میدانم که دیگر نیستی بلد نیستم بیشتر از این بجنگم در توانم نیست اصلا دیگر میدان جنگی نیست وقتی همه در صلحن من برای چه چیزی با چه کسی بجنگم تویی که نیستی و منی که گیج شده ام. آمدم فکر کردم...
شهاب
-
تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 23:39
شهاب به زندگیم اضافه شد هرشب ساعت کوتاهی صحبت می کنیم بدون اینکه صدای هم رو بشنویم و من میدونم چقدر محتاط جلو میاد حتی گاهی حس میکنم سرجای خودش ایستاده اگر هم جلو اومده برگشته سهم من از یک حس علاقه از یک رابطه فقط شب ها دو یا یک ساعت پیام توی واتساپه و در طول روز هیچ زمانی برای حرف زدن نیست هیچ طمان...
باد همه چیز را با خود نخواد برد
-
تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 23:39
دیروز توی انقلاب زهرا صدام کرد گفت کتاب میخوام گفتم حوصله ندارم برات بخونم فقط نگاه کن یه کتاب واسه تولد بگیریم ببریم ناراحت شد انگار لحنم خیلی تند و بی حوصله بود دستم که رفت روی کتاب درخشش سیم های فرانکی رو احساس کردم یک ساعت فقط نگاه کردم مغازه به مغازه پیرمرد کتاب فروش فهمیده بود با احترام نگاه م...
نشستن
-
تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 17:52
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">Let's block ads! (Why?)
ققنوس
-
تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 17:52
میدونم از حضورم ناراضین میدونم که اصلا حالشون رو ندارم حال هر روز سروکله زدن گاهی دلت نمیخواد یه جایی باشی ولی دست تو نیست گاهی دلت نمی خواد یه کارایی بکنی ولی دست تو نیست گاهی بغض توی گلوت جا خوش کر
بیماری
-
تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 17:52
تو مثل معجزه بودی چیزی فرای باورم چیزی فرای درکم چیزی فرای تمام استقلالم و محکم بودنم بیماری در وجودم قرار دادی اندازه کرونا نفس گیر دو هفته قرنطینه برای من شد سه هبته و هر روز درد بیشتری احساس کردم
پیداشده ها
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 9:10
شب امتحان دکتر ص تمام وسایلم رو جمع کردم تمامشون رو احساس میکردم دیگه توی این خونه جایی ندارم تا به حال دوبار کل وسایلم رو جمع کردم و صدبار شک کردم ترسیدم و دنبال خوابگاه و خانه بودم با پدرم بحث کردم
امیدوارم به ...
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 9:10
زندگی پر از معجزه است پر از اتفاقاتی که اگر هزار بار بهت بگن ممکنه اتفاق بیوفته باور نکنی و اتفاق بیوفته من عاشق شدم دل بستم و رها شدم بهترین روزها رو کنارش بودم روزهایی که وقتی فکر میکنم میبینم چقدر
شور
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 9:10
می رقصم تو نمی دانی عشق تو چه شوری دارد نمی دانی ندیدنت چگونه از خود بیخودم میکند نمی دانی ذکر تمام نماز هایم با تو شروع می شود و با تو تمام می شود ایمان نمی دانی چه آتشی در وجودم است میرقصم میچرخم ب
شیراز
-
تاریخ: 1397/1/2 ساعت: 4:51
گاهی چقدر از بعضی آدم ها متنفر میشم از ادمایی که سرمایه زمانم وجودم لحظات خوبم را به خاطرشان از دست دادم از همین لحظه اعلام بی زاری میکنم اشتباه کردم قبلا میخواستم ادمایی که ازارم دادن شکستنشون رو ببینم ولی الان دیگه برام مهم نیست چون به عدالت این جهان باور دارم یک روز تمام ما تاوان تمام کارهامون رو...
مردک
-
تاریخ: 1397/1/2 ساعت: 4:51
امروز اصلا حوصله نداشتم با اسنپ رفتم دانشگاه رفتم یه گوشه کلاس ردیف یکی مونده به اخر صندلی یکی مونده به گوشه ای جای همیشگیم نشستم موبایلم رو در آوردم و شروع کردم به زیرو رو کردن بعد چند نفر اومدن و یکی اومد صندلیه جلوییم درست مثل من وسایلش رو گذاشت صندلی گوشه ای خودش رفت بیرون کلاس یکم که گذشت استاد...
تصمیم
-
تاریخ: 1397/1/2 ساعت: 4:51
خوشم میاد کتابم رو میگیرم روبه روم و بی دغدغه کلمات رو میخونم دوست ندارم زنگ بزنم خونه هربارم زنگ میزنن دوست ندارم جواب بدم مادربزرگم دو بار زنگ زد جواب ندادم واقعا دیگه حوصله هیچ کدومشون رو ندارم اینطور راحت ترم من از خودم دور شدم یه مدت بود کتابام رو نصفه رها میکردم از زور دلواپسی شبا خوابم نمی بر...
خودم
-
تاریخ: 1397/1/2 ساعت: 4:51
امشب تولد ملی بود بچه ها جمع شدن و تولد گرفتیم خیلی خوب بود. امروز رفتم پیش مشاورم ازش تشکر کردم امسال بزرگترین نقش رو توی زندگیم داشت. امروز بچه های کلاس کنفرانس داشتند یکی از بچه ها شیطنتش گل کرده بود اذیتم میکرد یه مدت میدونست منم آدمی نیستم که توی جمع حرف بزنم یا سر کلاس جبران کنم بعدم از دسترس ...
صمیمی
-
تاریخ: 1397/1/2 ساعت: 4:51
خوب دوست دارم از احساسم بگم جدیدا حوصله هیچ کتابی رو ندارم یعنی یک جوری بی رغبت شدم به کتاب که حاضرم روسری بخرم با پولم کتاب نگیرم این خیلی بده قشنگ احساس میکنم دارم پایین میام رکود خودم رو حس میکنم ولی یه چیزیم هست انگار همه کتابا شبیه هم شدن حالا هر چقدر سیما بگه ملت عشق یه چیز دیگه اس تاثیری ندار...
امروز
-
تاریخ: 1397/1/2 ساعت: 4:51
علت تمام تنهاییام حتی اینکه با خانوادم دیگه راحت نیستم اینه که مشکلی دارم که نمی تونن درک کنن یا اینکه تو موقعیت من نیستن . ملی امروز اصرار داشت بریم یکیمون پیشش نمیدونم چی میشه ولی بدجور به این نتیجه رسیدم که فردای ما کاشت امروز ماست.
خداحافظ
-
تاریخ: 1397/1/2 ساعت: 4:51
دلم یه چیزی میخواد که نمی دونم چیه ؟ از خودم خوشم میاد یه چیزی که میخوام تموم بشه با تمام وجود تلاش می کنم که تموم بشه بره برای همیشه من گفته بودم خداحافظ ولی فرصت برای خداحافظی واقعی نداشتم امروز آقای مخترم آمد تعجبی بود نه حسی بود نه کششی نه اهمیتی داشت نه اعتمادی نه حتی تپش های قلبی من پذیرفتم که...
خونه تکوکی
-
تاریخ: 1397/1/2 ساعت: 4:51
اولین بار بود چها شنبه سوری های تهران رو میدیدم قشنگ بود پر از شور صدا نور.رفتم توی حیاط خوابگاه راه رفتم آهنگ گوش دادم و انقدر راه رفتم که افتادم از پا اومدم روی تختم خوابیدم امشب آشفته ام فردا باید برگردم خونه حس خوبی ندارم آ امش ندارم به قول سیمین ثبات ندارم . سال جدید امیدوارم آروم تر از امسال ب...
سال
-
تاریخ: 1397/1/2 ساعت: 4:51
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: یا ، یا ، ، یا ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،
مبارک
-
تاریخ: 1397/1/2 ساعت: 4:51
ترم جدیدم که شروع شد تصمیم گرفتم وقت بیشتری صرف خودم و زندگیم بکنم خیلی بی حاشیه تر دورتر از بقیه مسیرم رو ادامه بدم چون روزهایی رو گذرونده بودم پر از آدم ها با دغدغه هایی که برام اوردن نیاز داشتم فقط به خودم فکر کردن برای همین پیاده روی هام خریدام و خیلی از کارام رو تنهایی انجام دادم و فهمیدم ادمای...